شنبه, ۲۲ خرداد , ۱۴۰۰ Saturday, 12 June , 2021
  • نگاهی به مجموعه داستان  «باد ترانه‌یی می‌خواند» ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

    کتاب‌نوشت
    نگاهی به مجموعه داستان «باد ترانه‌یی می‌خواند»

    داستان‌ها سرشار از عناصر بومی و فرهنگی منطقه‌ی چزابه هستند و به خوبی فضای خاص آن‌جا را نمایش می‌دهند. هم‌چنین گویش‌های محلی و دیالوگ‌های متفاوت ایران‌زمین، اعم از گیلکی و مشهدی و کردی کتاب را صمیمی‌تر و خودمانی‌تر جلوه می‌دهد.

انتشار ۲ مجموعه داستان نویسنده‌ی لاهیجانی ۰۳ فروردین ۱۴۰۰

تازه‌های نشر انتشار ۲ مجموعه داستان نویسنده‌ی لاهیجانی

اثر «عادله صمیمی» شایسته‌ی تقدیر شد ۱۵ اسفند ۱۳۹۹

داستان‌نویس گیلانی در جمع برگزیدگان کشوری؛ اثر «عادله صمیمی» شایسته‌ی تقدیر شد

یک ربع مانده به آخر منتشر شد ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

یک ربع مانده به آخر منتشر شد

رمان «یک ربع مانده به آخر» توسط نشر پایتخت به بازار کتاب عرضه شد.

افشین معشوری، دبیر جایزه‌ی ادبی یوسف شد ۱۳ شهریور ۱۳۹۹
جشنواره‌ی استانی داستان کوتاه دفاع مقدس؛

افشین معشوری، دبیر جایزه‌ی ادبی یوسف شد

طی حکمی از سوی مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان گیلان؛ افشین معشوری به‌عنوان دبیر جایزه‌ی ادبی یوسف منصوب شد.

این قاتل همان مقتول است ۳۱ تیر ۱۳۹۹
نقدی بر کتاب اَدیل

این قاتل همان مقتول است

«برادرم را کشتم! کف اتاقش را کندم و خوب دوباره‌اش حسابی پاکوب و سفت کردم من هرگز نمی‌روم از لای پرده سپیدش توی اتاق را نگاه کنم. نه از ترس، نه! بلکه نمی‌خواهم چشمم احیانن به سبزه و یا یک جوری گل‌های ریز بنفشی که معلومن در مزرعه‌ها در دوروبر گور مرده‌ها می‌رویند بیفتد.»

بوی نوشتن ۳۱ تیر ۱۳۹۹
نقدی بر بوی برف نوشته ی شهلا شهابیان

بوی نوشتن

کمی بعد کامیون ها از راه می رسند. سه کامیون یشمی رنگ پر از سالدات روس. افسری پیاده می شود. به اشاره دستش سرباز ایرانی نگهبان ساختمان شهرداری رشت جلو می دود. دیلماج از زبان افسر روس می گوید سرباز تفنگش را تحویل بدهد. سرباز ناباور نگاه می کند." تاواریش ما سالدات پادشاه! "افسر روس عصبانی می شود. فریاد می کشد. دستور می دهد. عزیزه جان نه ساله می ترسد.

واسازی گیلکی در فارسی ۲۶ تیر ۱۳۹۹
زبان‌ورزی واژگان بومی، مثل‌ها و متل‌ها در رمان «بند محکومین»

واسازی گیلکی در فارسی

«شب‌هایی که بعدازظهرش ملاقات بود و چپ بچه‌ها پر، از دولتی‌شان چیزی می‌رسید دخل و خرج را کله به کله بیاورم. در عوض می‌خواستند حالی بدهم به جمع. همه نشسته سر تخت‌ها، چای کنارشان، سیگار دست‌شان، رو به من فتوا می‌دادند: برو در پوست خلق‌الله بند محکومین. بعد مثل آهنگ درخواستی، نام زندانیان را می‌بردند. من حکایت یکی یکی‌شان را دقیق با ادا و زبان و صدای خودشان تعریف می‌کردم.