جمعه, ۲۸ شهریور , ۱۳۹۹ Friday, 18 September , 2020
  • بالماسکه پوشالی ۲۶ شهریور ۱۳۹۹

    داستان
    بالماسکه پوشالی

    دست در خرمن گندمین موهایش کردم و کشیدم. ناگهان موها از سرش جدا شد و سری با موهایی از ته تراشیده با تکه‌های خالی از مو نمایان شد.

از پوستر دو جشنواره‌ی شعر پایداری و جایزه‌ی ادبی یوسف رونمایی شد ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

با حضور مدیر اجرایی، دبیران و خبرنگاران؛ از پوستر دو جشنواره‌ی شعر پایداری و جایزه‌ی ادبی یوسف رونمایی شد

افشین معشوری، دبیر جایزه‌ی ادبی یوسف شد ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

جشنواره‌ی استانی داستان کوتاه دفاع مقدس؛ افشین معشوری، دبیر جایزه‌ی ادبی یوسف شد

این قاتل همان مقتول است ۳۱ تیر ۱۳۹۹
نقدی بر کتاب اَدیل

این قاتل همان مقتول است

«برادرم را کشتم! کف اتاقش را کندم و خوب دوباره‌اش حسابی پاکوب و سفت کردم من هرگز نمی‌روم از لای پرده سپیدش توی اتاق را نگاه کنم. نه از ترس، نه! بلکه نمی‌خواهم چشمم احیانن به سبزه و یا یک جوری گل‌های ریز بنفشی که معلومن در مزرعه‌ها در دوروبر گور مرده‌ها می‌رویند بیفتد.»

بوی نوشتن ۳۱ تیر ۱۳۹۹
نقدی بر بوی برف نوشته ی شهلا شهابیان

بوی نوشتن

کمی بعد کامیون ها از راه می رسند. سه کامیون یشمی رنگ پر از سالدات روس. افسری پیاده می شود. به اشاره دستش سرباز ایرانی نگهبان ساختمان شهرداری رشت جلو می دود. دیلماج از زبان افسر روس می گوید سرباز تفنگش را تحویل بدهد. سرباز ناباور نگاه می کند." تاواریش ما سالدات پادشاه! "افسر روس عصبانی می شود. فریاد می کشد. دستور می دهد. عزیزه جان نه ساله می ترسد.

واسازی گیلکی در فارسی ۲۶ تیر ۱۳۹۹
زبان‌ورزی واژگان بومی، مثل‌ها و متل‌ها در رمان «بند محکومین»

واسازی گیلکی در فارسی

«شب‌هایی که بعدازظهرش ملاقات بود و چپ بچه‌ها پر، از دولتی‌شان چیزی می‌رسید دخل و خرج را کله به کله بیاورم. در عوض می‌خواستند حالی بدهم به جمع. همه نشسته سر تخت‌ها، چای کنارشان، سیگار دست‌شان، رو به من فتوا می‌دادند: برو در پوست خلق‌الله بند محکومین. بعد مثل آهنگ درخواستی، نام زندانیان را می‌بردند. من حکایت یکی یکی‌شان را دقیق با ادا و زبان و صدای خودشان تعریف می‌کردم.

اختتامیه‎ ی سومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی نجدی برگزار شد ۱۶ تیر ۱۳۹۹
با رعایت پروتکل‌های بهداشتی؛

اختتامیه‎ ی سومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی نجدی برگزار شد

سومین دوره‌ی جشنواره‌ی داستان‌نویسی بیژن نجدی با معرفی برگزیدگان به کار خود پایان داد.

کولی ۱۵ تیر ۱۳۹۹
داستانی از هادی غلام‌دوست

کولی

سکّه‌ای توی کاسه چرخید و صدایش بلند شد. هم چنان باران بود و باد و آفتاب. با مردمی سرگردان و پایانه! کولی خیسِ باران بود. نور آفتابِ گذری که به او می‌خورد، اندامش مانند موهای خیسش می‌درخشید. النگوهای ریزِ چندتایی‌اش نیز برق می‌زد و صدا می‌داد.