جانبازان عزیز؛ درد را به بازی بگیرید
جانبازان عزیز؛ درد را به بازی بگیرید
ما جانبازها امکانات کم داریم. فکر کنید ما در شهرها محدودیت تردد داریم. توی شهر مکان‌های مناسب برای حرکت جانباز ویلچری از این سوی خیابان به آن سو نیست. فکر کنید! جانبازان مشکل سرویس بهداشتی دارند. در مساجد مشکل مکان استقرار داریم. حالا برخی داروهای مورد نیاز را هم به این فهرست اضافه کنید.

نادر حسن پور

تیترما- سردبیر// نام‌اش را شنیده بودم؛ اما هرگز ملاقاتی بین ما شکل نگرفته بود. به ابتکار اسماعیل یکتایی، روز ۴دی ۱۳۹۹ که مصادف بود با سال‌روز عملیات کربلای‌۴ به‌همراه فرامرز محمدی‌پور و اسماعیل یکتایی با «نادر حسن‌پور کورنده» که بنا به گفته‌ی خودش در واپسین روزهای عملیات آزادسازی خرمشهر قطع عضو شد، دیداری داشتیم که تبدیل به میزگرد شد. گفت‌وشنود چهارنفره‌ی ما را می‌خوانید:

افشین معشوری: سپاسگزارم که با ما گفت‌وگو می‌کنید؛ کمی برای مخاطبان ما خودتان را معرفی کنید؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. نادر حسن‌پور هستم، متولد ۱۳۳۷، در روستای «کورَنده» به دنیا آمده‌ام.

افشین معشوری: می‌دانیم که شما جانباز هستید، می‌خواهم کمی از ابتدای اعزام به جبهه و انگیزه‌های‌تان تا زمان اولین مجروحیت‌تان برای ما بگویید.
همان‌طور که گفتم، متولد سال ۳۷ هستم، اوایل انقلاب در زمان دولت موقت مهندس بازرگان، متولدین «سی‌وهفت» از خدمت معاف شده بودند. وقتی جنگ شروع شد؛ اعلام کردند آن‌ها که متولد سال سی‌وهفت‌اند، بیایند خودشان را معرفی کنند. ما هم طبق تعهدات اخلاقی و اسلامی که داشتیم، از طریق هنگ ژاندارمری رشت ابتدا به پادگان آموزشی در کرمان اعزام شدیم و بعد رفتیم لشکر ۷۷ خراسان که در ماهشهر مستقر بود و بعدتر هفت‌تپه که نهایتا در ۱/۱/۶۱ در عملیات فتح‌المبین شرکت کردم و البته مجروح نشدم؛ اما در چهلم شهدای عملیات فتح‌المبین، عملیات بیت‌المقدس شروع شد. لشکر ما با تیپی از جهرم ادغام شد و من در مرحله‌ی سوم آزادسازی خرمشهر به افتخار جانبازی نایل آمدم.

فرامرز محمدی‌پور: بعد از این‎که مجروح شدید چه اتفاقی برای‌تان افتاد؟
عرض می‌کردم. من در مرحله‌ی سوم که پیش رَوی داشتیم به سوی رود کارون، مجروح شدم. بعد از مجروح شدن چون آمبولانس نبود، ما را با کامیون آوردند که اتفاقا افتادیم توی رودخانه، از ۶ نفر مجروحی که توی آن کامیون بودیم ۳ نفرمان همان‌جا شهید شدند بر اثر خفگی در آب، ۳ نفر دیگر از ما که از ناحیه‌ی پا جراحت برداشته بودیم؛ آمدیم در بیمارستان صحرایی و از آن‌جا با آمبولانس ما را فرستادند به اهواز و بعد با هواپیما به تبریز رفتیم.

فرامرز محمدی‌پور: تاریخ دقیق مجروح شدن را به یاد دارید؟
آن‌طور که یادم است، شنبه روزی بود که مجروح شدم. آن روز یک خرداد ماه بود؛ اما بعد از پاکسازی شهر، آزادی خرمشهر را ۳/۳/۶۱ اعلام کردند؛ اما من در یکم خرداد مجروح شدم.

اسماعیل یکتایی: پس شما دقیقا در یکم خرداد مجروح شدید؟ کجا بود دقیقا، یادتان هست آن لحظات را؟
نیروهای بعثی دو پل زده بودند که از روی آن تردد می‌کردند، وقتی شهر از دست‌شان رفت، آن دو پل را منهدم کردند و نیروهای ما نمی‌توانستند این همه اسیر را با خودشان جابه‌جا کنند. این‌ها هم همگی می‎رفتند در شهرکی به‌نام والیعصر خودشان را تسلیم می‌کردند تا در امان بمانند.
در همین حال بعثی‌ها وقتی دیدند دیگر آن نیروها به دردشان نمی‎خورند و ما هم هنوز هستیم، چه نیروهای خودشان را و چه ما را بستند به تیربار و کاتیوشا و خمپاره و زمین و هوایی، این‌جا بود که من هم مجروح شدم.

فرامرز محمدی‌پور: دوستانی که در این میزگرد هم‌راه شما هستند سابقه‌ی حضور در جبهه و جنگ را دارند، و این باعث افتخار است که کنار شما هستیم. می‌خواهم بدانم این چه حس یا احساس دینی بود با توجه به معافیتی که داشتید؛ پس از آغاز جنگ روانه‌ی جبهه شدید؟
این از افتخار من است که کنار شما دوستان هستم. آن زمان فضایی به وجود آمده بود که مردم به هم علاقه‌ی خاصی پیدا کرده بودند و انقلاب، دین و نظام برای‌شان معنای خاصی داشت. اولین بار که شهید به لنگرود آوردند با توجه سابقه‌ی مذهبی‌یی که در خانواده‌ام داشتیم، دیدم نمی‌توانم نروم، این در حالی است که من کسب و کار داشتم و در کارم نیز موفق بودم. جوان‌های آن سال‌ها هیچ‌کدام آمادگی جنگ و جبهه را نداشتند. با توجه به این‌که هنوز بسیج سازمان‌دهی نشده بود و تعداد نیروهای داوطلبی که می‌رفتند چندان زیاد نبود، دیدم باید بروم و من ۱۸/۶/۱۳۶۰ همان‌طور که پیش‌تر هم گفتم از هنگ رشت اعزام شدم.

نادر حسن پور

فرامرز محمدی‌پور: نگفتید بار اول از کدام ناحیه‌ی بدن مجروح شدید؟
عرض کردم، در خرمشهر از ناحیه‌ی پا مجروح شدم.

اسماعیل یکتایی: از آن صحنه‌یی که مجروح شدید، چیزی در خاطرتان مانده؟
بله، بعثی‌ها وقتی دیدند دیگر کاری نمی‌توانند بکنند شروع کردند با هواپیما و کاتیوشا و هر چه دم دست‌شان بود ما را گلوله‌باران کردن که آن‌جا توی آن شهرک که من بودم، خیلی از بچه‌های ما مجروح و شهید شدند.

فرامرز محمدی‌پور: یعنی شما تیر مستقیم خوردید؟
خیر، من ترکش خوردم و با همان ترکش حدود ۷ روز هم پایم را نگه داشتند. آن‌جا که افتادیم توی رودخانه، وقتی می‎خواستند بیرونم بیاورند، چون بسیجی‌هایی که آمده بودند قدرت بدنی‌شان زیاد نبود و پای من هم ورم کرده بود، کشان کشان مرا بالا آوردند و طبیعی بود که تمام پایم پر از سنگ‌ریزه شده بود و زمانی که آمدیم اهواز که مرا بردند اتاق عمل، بعد از آن‌جا رفتیم تبریز که آن‌جا دیگر به‌ناچار پای مرا بریدند.

افشین معشوری: چند روز در خرمشهر بودید که مجروح شدید؟
چهلم شهدای فتح‌المبین مصادف بود با آغاز آزادسازی خرمشهر، این عملیات هفتاد هزار رزمنده داشت و ۲۷ روز هم طول کشید.

فرامرز محمدی‌پور: پروسه‌ی درمان‌تان در تبریز چقدر طول کشید؟
حدودا ۲۰ روز در تبریز بودم بعد آمدم گیلان و مراحل پانسمان را در سپاه لنگرود انجام می‌دادم.

افشین معشوری: کی ازدواج کردید؟
من پیش از این‌که بروم جبهه در لنگرود زمین خریده بودم و داشتم خانه می‌ساختم. تا کرسی هم آورده بودم بالا که جنگ شد. بعد که مجروح شدم و برگشتم، بعد از مراحل اولیه‌ی درمانی در ۶ اسفند همان سال ازدواج کردم. توی این فاصله خانه را هم آماده کرده بودم. خواهر هم‎سرم از همسایگان خواهرم در چالوس بود و هم‌سرم سیده‌خانمی هستند که خیلی هم در این سال‌ها برایم زحمت کشیده‌اند و امیدوارم از من راضی باشند.

افشین معشوری: چند فرزند دارید؟
فرزندان اولم دوقلوی پسر بودند که یکی از این دو(یاسر) متاسفانه فوت شدند؛ اما دومی (عمار) هم‌اکنون در استان اردبیل کار و زندگی می‌کند. عمار الان دانشجوی دکتراست و کارمند رسمی سازمان مسکن و شهرسازی اردبیل است. یک دختر هم دارم. فاطمه خانم هم که عرض کردم مغازه را گرفتند و آن‌جا کار می‌کنند.

اسماعیل یکتایی: خب من می‌دانم که بعد از مجروحیت اول دوباره به جبهه رفتید، در این فاصله‌ی بین دو اعزام در لنگرود چه می‌کردید؟
بیش‌تر مشغول مراحل درمانی بودم. یک دردی جانبازان قطع عضو دارند به نام اسپاسم که شما می‌دانید و به فانتومی مشهور است. این به سراغ من آمد که واقعا اذیت‌ام کرد، هنوز هم که هنوز است برخی شب‌ها بعد از ۳۷-۳۸ سال گاهی شب‌ها به سراغ‌ام می‌آید آن‌چنان که باز زدن مرفین هم تا صبح نمی‌توانم از درد بخوابم. آن زمان گاهی همان‌طور با ماشین می‌رفتم توی بیمارستان گاهی چند مرفین می‌زدم تا بتوانم تحمل کنم. گاهی درد آن‌قدر زیاد است که تا ۲ روز نمی‌توانم بخوابم.

نادر حسن پور

فرامرز محمدی‌پور: دومین بار چطور اعزام شدید؟
سال ۱۳۶۵ بود که از طریق سپاه لنگرود رفتم در فومن دوره‌ی کمک‌های اولیه مثل آتل‌بندی، سرم و این‌ها را آموزش دیدم و اولین عملیاتی را که در این مرحله حضور داشتم عملیات کربلای۴ بود. امروز دقیقا سال‌روز همان عملیات است و بچه‌های زیادی از ما آن‌جا شهید شدند. لشکر ۲۵ کربلا خیلی شهید داد که بسیاری‌شان طعمه‌ی کوسه شدند. برگشتیم و بلافاصله کربلای ۵ آغاز شد.

افشین معشوری: یعنی بعد از کربلای ۴ شما برگشتید گیلان؟
بله، در همان عملیات من شیمیایی شدم. رفته بودم که بمانم، منتها مرا برگرداندند. هر چقدر هم اصرار کردم، نشد که بمانم. آن وقت‌ها مردم طور دیگری بودند و احساس ایثار در جامعه ساری و جاری بود و از نفت و ارزاق تا هر مقوله‌ی دیگری به هم کمک می‌کردند، برای من جای تعجب است امروز مردم چرا این‌قدر نسبت به هم بی‌احساس و کم‌لطف شده‌اند.

فرامرز محمدی‌پور: پس بار دوم به عنوان امدادگر رفته بودید؟
بله، من بار دوم به عنوان امدادگر رفته بودم و اتفاقا این یادگیری کمک‌های اولیه جدای از منطقه‌ی عملیاتی در زندگی شخصی‌ام نیز به کارم آمد.

فرامرز محمدی‌پور: عملیات کربلای ۴ و ۵ در کجا بود؟
هر دوی این‌ها با مرکزیت شلمچه بود، البته کربلای ۴ با آن شرحی که می‌دانید تنها ۱۷ ساعت طول کشید؛ اما بلافاصله بعد از دو هفته عملیات کربلای ۵ بود که حدود سه ماه طول کشید و یکی از موفق‌ترین عملیات‌های تاریخ دفاع ۸ ساله‌ی ما بود که ادوات بسیاری از دشمن هم به غنیمت گرفته شد.

افشین معشوری: خب، وقتی بعد از اعزام دوم برگشتید؛ مشکل شیمیایی‌تان را چه کردید؟ منظورم مراحل درمانی شماست.
آن وقت که برگشتیم، امکانات دارویی شیمیایی بسیار کم بود. ما چون بچه‌ی روستا هستیم، اغلب درمان‌مان گیاهی بود. یک «آقای اعرابی» داشتیم در لنگرود داروهای گیاهی می‌فروخت، من مشتری او شده بودم، به من داروهای گیاهی می‌داد و بیش‎تر دم‌کرده‌ی گیاهی می‌خوردم. خیلی هم برای ریه مفید بود.

افشین معشوری: آن موقع‌ها هم چون هنوز جنگ ادامه داشت و کشورهای اروپایی حاضر به پذیرش استفاده از سلاح شیمیایی توسط عراق نبودند؛ داروهای شیمیایی هم به ایران نمی‌دادند، یک دلیل‌اش هم این بود.

بله همین‌طور است، به نظرم دلیل عمده‌اش همین بود.

افشین معشوری: گفتید پیش از رفتن به جبهه کاسب بودید، وقتی برای بار دوم برگشتید مشغول چه کاری شدید؟
من چون در روستا بزرگ شده بودم، همان زمان نوجوانی هم برای تحصیل تابستان‌ها باید کار می‌کردم در روستا که برای ۹ ماه تحصیل در شهر درآمد کسب کنم. از جبهه هم که برگشتم رفتم مغازه‌یی خریدم و مشغول کار شدم. چون وقتی دعوت به کار شدم، می‌خواستند با همان حقوق مجروحیت (جانبازی) بروم مثلا درفلان سازمان یا اداره کار کنم. آن وقت‌ها هنوز به صورت امروز نبود؛ فقط یک حقوق می‌دادند، مثل امروز نبود که حقوق جانبازی مثلا با حقوق کار در اداره یا سازمان دیگری جدا باشد. بعدها این روال جاری شد. مغازه را خریدم و چند سال کار کردم؛ اما بعد از چند سال دیدم توان کار ندارم و آن را هم بستم، الان هم دخترم در مغازه مشغول است.

افشین معشوری: زندگی امروز چطور می‌گذرد؟ راضی هستید؟
من راضی‌ام. بعضی‌ها فکر می‌کنند همه‌ی جانبازها خیلی ملک و املاک دارند. من قبل از جانبازی هم نسبتا وضعیت‌ام بد نبود، حالا هم راضی‌ام. ببینید، بعضی‌ها می‌گویند فلان جانباز فلان‌قدر ملک و املاک دارند. من می‌گویم اگر صد تا خانه هم داشته باشم فقط یک اتاق‌‌اش برای من کافی است.

ما جانبازها امکانات کم داریم. فکر کنید ما در شهرها محدودیت تردد داریم. توی شهر مکان‌های مناسب برای حرکت جانباز ویلچری از این سوی خیابان به آن سو نیست. فکر کنید! جانبازان مشکل سرویس بهداشتی دارند. در مساجد مشکل مکان استقرار داریم. حالا برخی داروهای مورد نیاز را هم به این فهرست اضافه کنید.

فرامرز محمدی‌پور: من احساس می‌کنم بین مردم و خانواده‌ی جانبازان و آزادگان فاصله است و مردم معتقدند (یا فکر می‌کنند) این‌ها خیلی امکانات دارند، ولی عملا به گفته‌ی شما چنین چیزی نیست. این خودش یک دغدغه است، آقای حسن‌پور شفاف بگوید وظیفه‌ی کیست این نگاه را تغییر بدهد؟
ابزار دست دولت است. این‌ها واحد فرهنگی دارند؛ اما واحدهای فرهنگی فقط دارند خاک می‌خورند. من جانبازی را می‌شناسم که خانمی آمد و با یک دیدی با او ازدواج کرد، بعد از ۵-۶ ماه دیدم به اختلاف خوردند. رفتم به مسئولی در بنیاد گفتم آقا شما دو دست لباس، یک قواره چادر و … ببر به آن خانم بده، به خدا رابطه‌شان درست می‌شود.
آن خانم با یک جانباز قطع عضو ازدواج کرد، بعد آمد دید نه خانه‌ی مناسبی دارد، نه خورد و خوراک درستی، حالا می‌خواهد با یک قطع عضو هم زندگی کند که مشکلات خودش را دارد.
این خانم باید امیدی داشته باشد؟ شوهری که ندارد تا بتواند مثل بقیه راه بیافتد توی خیابان دست‌اش را بگیرد و بگردد. فردا بچه‌یی می‌آید و می‌خواهد بگوید بغل‌ام کن، این پدر شاید گاهی دست ندارد آن بچه را بغل کند، لااقل امکاناتی برای‌شان بگذاریم. حرف مردم هم که پشت سر ماست.

نادر حسن پور

فرامرز محمدی‌پور: قبول، مشکلات دیگر چه؟
من هنوز هم شب‌ها از درد به خودم می‌پیچم. یک وقتی رفتم پیش پروفسور مهاجر، پرسید کجایت درد می‌کند؟ گفتم پایم! گفت نشانم بده، گفتم پا که ندارم نشان بدهم، گفت چیزی که تو نداری من نمی‌توانم درمان‌اش کنم. توی اسراییل یک روشی هست که کپسولی توی بدن کار می‌گذارند که هر دقیقه‌یک قطره می‌ریزد توی بدن بیمار و … هر ماه هم باید بیایید برای چک؛ اما این کار را نکنی بهتر است. به هم‌سرم تزریق یاد داده‌ام و گاهی شده شب‌ها ۶ آمپول تزریق می‌کنم.

افشین معشوری: در صحبت‌های‌مان اشاره داشتید نسل جدید ما را نمی‌فهمد(و شاید متقابلا نسل قدیم جدید را) و دولت باید این مشکل را حل کند، خیلی شفاف منظورتان را از این‌که دولت باید این مشکل را حل کند بگویید؛ منظورتان کدام بخش، نهاد یا وزارتخانه‌ی دولتی است؟
ببینید وقتی می‌گویم دولت، منظور یک وزیر یا یک وزارتخانه نیست. همین صداوسیما، یک روز نادر طالب‌زاده انتقادی کرد چنان به دلم نشست که نگو، گفت وقتی در فیلم‌ها می‌خواهند جانبازی را نشان دهند آراسته‌اش می‌کنند و نشان می‌دهند که مردم فکر می‌کنند کل ماجرای جانباز و جانبازها همین است، در حالی که آن سوی سکه‌ی جانبازها که همه‌اش درد و مصیبت است را نشان نمی‌دهند.
غیر از هم‌سران جانبازان اغلب حتی خانواده‌ی درجه دوی جانبازها از مشکلات ما خبر ندارند. خواهر خودم همین چند وقت پیش مهمان ما بود، وقتی مشکلات مرا دید از حاج‌خانم پرسید مگر هنوز هم برادرم این مشکلات را دارد؟

اسماعیل یکتایی: اگر زمان به عقب برگردد باز به جبهه می‌روید؟
بله، من می‌روم. این از افتخارت من است، این جزو باقیات و صالحات من است و اگر نیاز باشد حاضرم به عنوان امدادگر بروم هر جا نیاز است.

افشین معشوری: بسیار عالی، من پرسش‌هایم تمام شد. حرف ناگفته‌یی اگر هست بفرمایید.
یک روز جانبازی در تلویزیون گفت: جانبازان عزیز، درد را به بازی بگیرید. نگذارید این درد شما را مغلوب کند. درد من سنگین است؛ اما من درد را به بازی گرفته‌ام.

  • نویسنده : تحریریه
  • منبع خبر : اختصاصی