داستان یک مردگی
داستان یک مردگی
شوهرش فقط یک ایموجی لبخند برای‌اش فرستاده بود، بدون این‌که بگوید مدت‌هاست، دبیر یک سایت حقوقی است و آن وکیل، به‌رایگان وکالت‌اش را قبول کرده است.

افشین معشوری
افشین معشوری

باز خواب دید. گوشی تلفن را برداشته بود زنگ بزند و بگوید برگرد. بگوید اشتباه کردم. بگوید….=

دایی علی‌اش سر شوهرش داد زده بود:
مثل کوه پشت سرش هستم.
عمو حسین‌اش توی دادگاه شهادت داده بود:
همسرش پشت تلفن به مادرش فحاشی کرده…
عمو علی‌اش گفته بود:
این‌ها نه ماه است با هم زندگی نمی‌کنند.

یادش آمد دایی‌اش می‌خواسته آپارتمان نیمه‌کاره‌ی «تورقوزتپه» را به او بیاندازد و همسرش نگذاشته و بعد دوباره یاد عموحسین‌اش افتاد که جلوی همسرش گفته بود:
مادرش نذاشت سال داداشَ‌م بشه، رفت زن اون مرتیکه‌ی لندهور شد.

با خودش فکر کرد چقدر خوب بود اگر زمان بازمی‌گشت درست به همان وقتی که حاج‌ممدِ -تازه از ماموریتِ چندساله‌ی فرنگ برگشته- که توی دادگاه داشت علیه شوهرش می‌گفت «من شاهدم که این خانم پنج سال است خرج شوهرش را می‌دهد» و جلوی شهادت دروغ «ممّد آقا» را می‌گرفت.
داشت فکر می‌کرد هرطور شده زنگ می‌زند و حلالیت می‌خواهد، اما یادش آمد «پسر حاج‌ممد» که اصلا چند سال با پدرومادرش ایران نبوده و تازه دوماه بود که به سن بلوغ رسیده و می‌توانست شاهد باشد، چطور شهادت داده است که «خرج زندگی و پول بیمه‌ی ماشین اون آقا را این خانم می‌داده و من می‌دانم»

گوشی را گذاشت و از خواب پرید و یادش افتاد وقتی به خانم وکیل گفت:
این آقا شب‌ها با دوستان ِ دخترش چت می‌کند.
وکیل پرسیده بود:
حدود چه ساعت‌هایی؟!
زن گفته بود:
۱۱-۱۲ شب به بعد…
و خانم وکیلی که وکالت پرونده را به عهده داشت، گفته بود:
خب نگاهی به سایت حقوقی ما بندازین، ساعت بارگذاری خبرها معلومه، ایشون تو اون ساعت‌ها داشتن سایت ما رو به روز می‌کردن.

بعد، زن یادش آمد که شوهر سابق‌اش وقتی از کار اخراج شده بود، روزها تا بوق سگ توی خیابان‌های تهران مسافرکشی می‌کرده و حدود ۹-۱۰ شب می‌رسیده به خانه و بعد از شام مختصری می‌نشست پای کامپیوتر فکسنی‌اش…
یادش آمد شوهرش در پاسخ به تهدیدهای ای‌میلی‌اش گفته بود:
وکیلم باهات تماس می‌گیره!
و او جواب داده بود:
خوشحالم که وضع‌ت این‌قد خوب شده که وکیل بگیری.
بعد شوهرش فقط یک ایموجی لبخند برای‌اش فرستاده بود، بدون این‌که بگوید مدت‌هاست، دبیر یک سایت حقوقی است و آن وکیل، به‌رایگان وکالت‌اش را قبول کرده است.

حالا هم که هی خواب می‌بیند؛ همسر سابق‌اش سال‌هاست توی گوری خوابیده که مرده‌اش هم هفت تا کفن پوسانده است.
۱۳۹۹/۳/۱

  • نویسنده : افشین معشوری